تبليغاتX
به نام اهورا مزدای پاک

به نام اهورا مزدای پاک

" در نگاه کسی که پرواز را نمی فهمد هر چه بیشتر اوج بگیری کوچکتر خواهی شد "


                 به تماشا                 سوگند                                                                          و به آغاز کلام

واژه ای در قفس است       

 سلام به همه دوستان

   لطفا پیام های خود را درقسمت نظرات بنویسید


Graphics Interchange Format Imageاس ام اس Graphics Interchange Format Imageداستان های کوتاه و زیبا Graphics Interchange Format Imageدانلود بهترینها
Graphics Interchange Format Imageداستانهای طنز Graphics Interchange Format Imageسرگرمی و شعر
Graphics Interchange Format Imageوبلاگ نویسی
 

+نوشته شده در ساعتتوسط بهزاد | |

 


رام كنندگان حيوانات سيرك براي مطيع كردن فيلها از ترفند ساده اي استفاده مي كنند.زماني كه حيوان هنوز بچه است، يكي از پاهاي او را به تنه درختي مي بندند. حيوان جوان هر چه تلاش مي كند نمي تواند خود را از بند خلاص كند اندك اندك اي عقيده كه تنه درخت خيلي قوي تر از اوست در فكرش شكل مي گيرد.وقتي حيوان بالغ و نيرومند شد ،كافي است شخصي نخي را به دور پاي فيل ببندد و سر ديگرش را به شاخه اي گره بزند. فيل براي رها كردن خود تلاشي نخواهد كرد .پاي ما نيز ، همچون فيلها،اغلب با رشته هاي ضعيف و شكننده اي بسته شده است ، اما از آنجا كه از بچگي قدرت تنه درخت را باور كرده ايم، به خود جرات تلاش كردن نمي دهيم، غافل از اينكه : براي به دست آوردن آزادي ، يك عمل جسورانه كافيست .

 

+نوشته شده در ساعتتوسط بهزاد | |

يه روز مادر شنل قرمزي رو به دخترش کرد و گفت
عزيزم چند روزه مادر بزرگت مبايلش و جواب نميده هر چي هم براش اس ام اس ميزنم باز جواب نميده چند روزه آنلاين هم نشده نگرانشم چند تا يتزا بخر با يه اكانت ماهانه براش ببر ببين حالش چطوره

شنل قرمزي گفت مامي امروز نميتونم قراره با پسر شجاع و دوست دخترش خانوم کوچولو و خرس مهربون بريم ديزين اس


ادامه مطلب

+نوشته شده در ساعتتوسط بهزاد | |

 

امشب حس غريبی دارم ، انگار تمام غصه های دنيا در دلم تلنبار شده است ، انگار که يک دنيا حرف نگفته ، در گلويم قنديل بسته است ، انگار يک آسمان ابر ، در چشمانم قصيد باريدن دارد ، به اندازه تمام دوران کودکيم ، به يک آغوش گرم ، به يک شانه پر مهر احتياج دارم که مامن و پناهگاهم شوند و آرامم کنند

خدايا ! نميدانم چه اتفاقی افتاده که اينقدر احساس تنهايی می کنم ، شايد از تو دور شده ام که اينقدر تنهايی به من نزديک شده ، شايد با تو غريبه شده ام که اينقدر ترس و وحشت با من آشنا شده ، شايد ....

+نوشته شده در ساعتتوسط بهزاد | |

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

موش از شکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست! مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز کردن بسته بود.
موش لبهایش را لیسید و با خود گفت: ایکاش یک غذای حسابی باشد.
اما همین که بسته را باز کردند، از ترس تمام بدنش به لرزه........


ادامه مطلب

+نوشته شده در ساعتتوسط بهزاد | |

+نوشته شده در ساعتتوسط بهزاد | |

+نوشته شده در ساعتتوسط بهزاد | |

زندگی در چشم من شبهای بی مهتاب را ماند

    شعر من نیلوفر خشکیده در مرداب را ماند

     ابر بی باران اندوهم ، خار خشک سینه ی کوهم

    سالها رفته است کز هر آرزو خالیست  آغوشم

    نغمه پرداز جمال و عشق بودم  ، آه ...

    حالیا خاموش خاموشم

    یاد از خاطر فراموشم

                                                     ( فریدون مشیری )

 

 

+نوشته شده در ساعتتوسط بهزاد | |

از ایستگاه مترو خارج می شوید و به سمت مینی بوسهای خط دانشگاه حرکت می کنید.اول صبح است و خیلی از هم دانشگاهیانتان مانند شما به سمت مینی بوسها حرکت میکنند.تعداد دانشجویان انقدر زیاد است که مجبور میشوید در صف بایستید تا سوار ماشین شوید.بعد از کمی منتظر شدن سوار شده و به سمت دانشگاه حرکت می کنید.۱۰ دقیفه بعد جلوی ورودی اصلی دانشگاه پیاده می شوید.هنوز چند دقیقه به شروع کلاستان باقی مانده است. تصمیم می گیرید به برای شارژ کارت تغذیه تان به بانک بروید و مبلغی را به حساب دانشگاه واریز نمایید.وارد بانک می شوید اما از دیدن شلوغی بانک در ان وقت صبح و وسط ترم یکه می خورید و و با دیدن صف بانک  تقریبا از واریز وجه منصرف می شوید و دست از پا دراز تر به سمت کلاس حرکت می کنید. بعد از کلاس جزوه جلسه قبل دوستتان را می گیرید تا برای خودتان کپی کنید . به سمت انتشارات دانشکده میروید اما باز هم به خاطر شلوغی مجبورید در صف بایستید بالاخره با هر زحمتی که هست کارتان را انجام می دهید و دوباره به سمت بانک حرکت می کنید. بانک هنوز هم شلوغ است و باز هم مجبو رید در صف بایستید. پول را واریز می کنید و به سمت اتوماسیون می روید تا فیش رسید بانک را تحویل دهید تا شارژ کارتتان انجام شود.انجا هم شلوغ است و دوباره راهی انتهای صف می شوید.هنوز به اغاز کلاس بعدتان بیش از یک ساعت مانده و شما تصمیم می گیرید برای سر زدن به وبلاگتان به سایت IT دانشگاه بروید .قبل از ورود به مکان سایت جمعیتی را جلوی در ورودی سایت مشاهده می کنید سعی می کنید از میان انها عبور کنید و داخل شوید ولی با اعتراض انها روبرو می شوید و با اشاره انها به انتهای صف هدایت می شوید. از خیر وب گردی می گذرید و راهی دانشکده می شوید تا از کارشناس گروهتان برای تمدید کارت کتابخانه برگه انتخاب واحد بگیرید.به گروه می رسید اما این دفعه از شلوغ بودن اتاق گروه تعجب نمی کنید و کاملا relax وارد صف می شوید و منتظر می مانید تا نوبتتان شود.کارتان را انجام می دهید اما برای تمدید کارت راهی کتابخانه نمی شوید چون هم وقت ندارید و هم دیگر دوست ندارید در صف بایستید و این کار را به روز دیگر محول می کنید.

نزدیک ظهر است وبرای خوردن ناهار به سمت  سلف دانشگاه حرکت می کنید و اینبار با صفی به اندازه مجموع تمام صف هایی که از صبح دیده بودید مواجه می شوید اصلا دوست ندارید در صف بایستسد اما ظاهرا چاره ای ندارید چون هنوز با گذشت بیش از یک ماه از اغاز ترم کافی شاپ دانشگاه اغاز به کار نکرده پس یا باید گرسنگی را تحمل کنید و با زحمت در صف ایستادن را و بی اختیار به سمت انتهای صف حرکت می کنید

 

پی نوشت:   اخه عمو جاسبی این چه وضعشه؟؟؟؟؟؟

مگه این مملکت چندتا کارشناس و دکتر مهندس می خواد؟

پی نوشت پی نوشت :تحصیلات خوبه و لازمه زندگی تو این قرنه اما تو کشور های پیشرفته با وجود اینکه کنکوری هم وجود نداره از این کار ها نمی شه.

پی نوشت پی نوشت پی نوشت:اقایون کیفیت رو فدای کمیت نکنید لطفا!!! 

+نوشته شده در ساعتتوسط بهزاد | |

 

 

در پشت چار چرخه ی فرسوده ای، کسی
خطی نوشته بود:
«من گشته ام نبود! تو ديگر نگرد نيست‌!»

اين آيه ی ملال
در من هزار مرتبه تکرارگشت وگشت
چشمم برای اين همه سرگشتگی گريست
چون دوست در برابر خود می نشاندمش
تا عرصه ی بگو مگوی، می کشاندمش:
در جست وجوی آب حياتی!
در بيکران اين ظلمات آيا ؟
در آرزوی رحم؟ عدالت؟
دنبال عشق؟ دوست ؟...
ما نيز گشته ايم
و آن شيخ با چراغ همی گشت
آيا تو نيز، چون او، انسانت آرزوست؟؟
گر خسته ای بمان واگر خواستی بدان:
ما را تمام لذت هستی به جست وجوست
پويندگی تمامی معنای زندگی ست
هرگز، نگرد! نيست، سزاوار مرد نيست......

+نوشته شده در ساعتتوسط بهزاد | |

 

ماهی کوچک،

فکر می کند

جهان تنگ کوچک گردی است که در آن

چشم باز کرده

می گردد.

گاهی،

اشباح محو و مه آلودی را می بیند

که فکر می کند می بیند.

 

شناختن ناممکن است. این را خیلی وقت است می دانم. اما همیشه خودم را گول می زنم. گاهی وقتها آنقدر مغرور می شوم که فکر می کنم خودم را می شناسم. فقط فکر می کنم...

+نوشته شده در ساعتتوسط بهزاد | |

سیاه می نویسی رفیق ...
خیال میکنی در حقت اجحافی شده ...
شاکی هستی ...
قالب وبلاگت را سیاه میزنی به حرمت ِ حقوق ِ از دست رفته ات .. و شاید خیال میکنی از دست داده ای و شاید از تو ستانده اند ....
تو پریشانی ... آشفتگی هایت را فریاد میزنی ...
انسان های سپید را احمق میخوانی و به سایه خودت امیدواری.. امیدواری که باهوشی و میفهمی ... چیزهایی را که انها از نظرت نمی دانند ... ولی مطمئنی ؟ مگر میشود تو بدانی و ..... ؟

+نوشته شده در ساعتتوسط بهزاد | |

 

برای آدمی مثل من که همیشه در حال کوبیدن سرش به دیوار منطق و عقلگراییه خیلی سخته که به خودش بیاد و ببینه هنوز هم توی وجودش جاهایی هست که تابع هیچ عقل و منطقی نیست !! با اینکه همیشه از بی منطقی گریزان بودم ولی انگار این یه قانونه که جاهایی باید بی منطق بود ،  جاهایی باید عقل رو  برداشت و انداخت توی سطل آشغال !!!

+نوشته شده در ساعتتوسط بهزاد | |

  کلبه تنهایی.....

  کلبه ای ساخته ام پر تنهایی خویش

     کلبه ام در لب دریای خیالیست امروز

           فردا شاید برسد به نوک یک کوه بلند 

                       برود وسط یک شهر شلوغ

  اما باز هم کلبه ام کلبه تنهاییست 

              باز هم منم و کلبه و تنهایی

                       و چه تلخ است این تنهایی

  کلبه را می برم دشت به دشت

                          کوه به کوه 

                                  شهر به شهر

                تا که شاید برسد مهمانی

                      تا کسی شاید قدمی بگذارد 

                               روی چینی نازک تنهاییم

  اما افسوس تقدیرم این است

                    قسمتم تنهاییست

   دوستی میگفت

             مشکلت ان کلبه ست

                       تو اسیری در ان

                               و اسارت مرگ است

                                   اسارت خود تنهاییست

                                      کلبه را بشکن دور شو از ان..........      

   نمیدانم

     شاید باید ساخت با همین تنهایی

          شاید باید رفت باز هم جایی دیگر

                شاید جایی دیگر...........

  شاید اصلا نیست مهمانی در کار

                         شاید مهمان ماییم

                        شاید باید برویم به سر سفره دوست

                               برهانیم خود را زین کلبه

  یاد سهراب بخیر

           قایقی داشت

                   میانداخت به اب

          دور می شد از این شهر غریب

                می رفت پشت دریا

                    و تهی می گشت از تنهایی

  سهراب جان

          کاش بودی و می گفتی

                خانه دوست کجاست؟

                      جای این کلبه کجاست؟

                            مقصد ما به کجاست

words: behzad saedi

+نوشته شده در ساعتتوسط بهزاد | |

متن کامل داستان‌های صادق هدایت

    در اين بخش ميتوانيد متن كامل و صحيح بسياري از داستان‌هاي كوتاه اين نويسنده را بخوانيد. هم اكنون مجموعه‌های «سگ ولگرد» ، «سايه روشن»، «زنده بگور» و «سه قطره خون» در اينجا قابل دريافت است . براي خواندن اين داستان‌ها بايد از برنامه Acrobat Reader استفاده كنيد.

ادامه مطلب

+نوشته شده در ساعتتوسط بهزاد | |

(ترک عادت موجب مرض است . هر چی می خوام پست حرام (دزدی) تو بلاگم نذارم نمیشه .only for you)
 
آقای پدر! در کمال احترام خواهشمندم اینقدر لب و لوچه ی غیر پاستوریزه ، و سار و سیبیل سیخ سیخی آهار نشدتون را به سر و صورت حساس من نمالید !

خانوم مادر! جیغ زدن شما هنگام شناسایی اجسام داخل خانه توسط حس چشایی من، نه تنها کمکی به رشد فکری من نمی کنه، بلکه برای دبی شیر شما هم مضر است!!! لازم به ذکر است که سوسک هم یکی از اجسام داخل خانه محسوب می شود!

پدر محترم! هنگام دستچین کردن میوه، از دادن من به بغل اصغر آقای سبزی فروش خودداری نمایید. چشمهای تلسکوپی، گوشهای ماهواره ای و سیبیلهای دم الاغی اش مرا به یاد قرضهای شما می اندازد! مخصوصاً وقتی که چشمهای خود را گشاد کرده، و با تکان دادن سر و لبهایش ” بول بول بول بول” می کند! زهرمار، درد، مرض، کوفت! الهی کف شامپو تو چشت! شب بخوابی خواب بد ببینی! جیش کنی تو شلوارت!

مادر محترم! شصت پا وسیله ای است شخصی، که اختیارش رو دارم! لطفاً هرگاه سعی در خوردن شصت پای شما نمودم، گیر بدهید!

آقای پدر! هنگام دعوا با خانوم مادر، به جای پرت کردن قابلمه و ماهی تابه به روی زمین، از چینی های توی کابینت استفاده نمایید! اکشن بودن دعوا به همین چیزاست!

خانوم مادر! از مصرف هله هوله ی زیاد پرهیز نمایید! این عمل نه تنها برای سلامتی شما خوب نیست، بلکه موجب می شود که شیرتان بوی” بچه سوسک مرده” بدهد.

آقای پدر! کودکان توانایی کافی برای حفظ جیش خود ندارند و این توانایی هنگامی که شما شکم مرا “پووووووف” می کنید به حداقل می رسد! الان بگم که بعد شرمنده تون نشم!
 

+نوشته شده در ساعتتوسط بهزاد | |

 من:هنوز به مرحله ی بعد نرسیدم .هنوز پیداش نکردم. 

 من:هر آدمی یک گمشده ای داره، پی چیزی می گرده

        اما گاهی باید رو در رویش ایستاد و بی پرده گفت که :

        هرگز به ان نخواهی رسید.

        تو به چیزی که می خوای نمی رسی!

من:ولی من که تا اینجا اومدم

من: اره اما یه موقعیت از زندگی هست که من بهش میگم بن بست

من:یعنی ...

من:یعنی تنها راه موجودبرای رهایی برگشتته!

من:  برگردم؟

من:اره .برگرد و دوباره امتحان کن

من:ولی هر کس فقط یک بار فرصت امتحان داره.‌

        و برگشت یعنی GAME OVER

من:پس ادامه بده

من:چطور؟

من: تو بن بست ترین راه هم راه اسمون بازه. و گاهی این تنها راهه.اگه نمی خوای بر گردی برای یک بار هم که شده پرواز کن.

==برای یکبار هم که شده به سوالات زیر به ترتیب جواب بدیم و بعد خودمون فضاوت کنیم(جوابهای خودم) ==

............... تا حالا چند بار تو همچین موقعیتی گیر کردیم؟                                   (زیاد)

............... تا حالاچند بار چنین پرسشهایی رو از خودمون پرسیدیم؟                      (زیاد)

............... تا حالا چند بار با جوابهایی مثل جوابهای بالا خودمون رو راضی کردیم؟      (زیاد)

............... و تا حالا چند بار به جوابهای خودمون عمل کردیم؟                              ()

............... چرا؟                                                                                     ()


بی ربط :اثری از در و دیوار نبود همه پل ساخته اند و در اندیشه پرواز به قرنی دگرند!


 

+نوشته شده در ساعتتوسط بهزاد | |

به من گفتند

   راه اين است

     چاه اين است

        ولي آن را نكردم گوش

           من از راه دگر رفتم

                ز راهي پرت و دور و كور

                     و اكنون بر هدف هستم.

+نوشته شده در ساعتتوسط بهزاد | |

     یه روز خواستیم شروع کنیم.خواستیم همت کنیم و دل رو به دریا بسپاریم تا خودمون رو به جایی برسونیم که همه اسمش رو خوشبختی گذاشته بودند.کوله بارمون رو بستیم و به راه افتادیم.اون روزها پر از امید و ارزو بودیم و به روزهای پیش رو خوشبین

    به هر جا که فکر می کردیم میشه اثاری از خوشبختی رو پیدا کرد سرک  کشیدیم و رفتیم و رفتیم و اونقدر ادامه دادیم تا رسیدیم به چندتا جاده که مثل فیلمها مسیر هر کدوم رو با یه تابلوی چوبی مشخص کرده بودند .تابلوها رو یکی یکی خوندیم تا شاید مسیرمون رو پیدا کنیم .روی تابلوی یکی از جاده ها نوشته بود جاده خوشبختی و این همون چیزی بود که در به در دنبالش بودیم.با هزار امید و ارزو قدم به جاده خوشبختیمون گذاشتیم .اون روز داشتیم از خوشحالی پر در می اوردیم و چقدر احساس غرور می کردیم به چیزی که پیدا کرده بودیم.

   توی مسیر هر چی جلوتر می رفتیم راه سختر و همسفر هامون بیشتر می شد. هر راه فرعی که به جاده وصل می شد افراد جدیدی رو به راه هدیه می داد که تنها نقطه اشتراکشون داشتن یه گمشده بود که برای پیدا کردنش عزم سفر کرده بودند.تو مسیر تقریبا همه مثل هم بودیم به غیر از " بعضی ها" که انگار از سختی مسیر خبر داشتن چون با تجهیزات و وسایل کامل شروع به سفر کرده بودند ،به همین خاطر هم سفرشون خیلی راحتتر  از بقیه بود. 

   رفتن کار هر روز ما بود . یاد گرفته بودیم که برای زود و خوب رسیدن فقط باید برویم و هیچ چیز توی مسیر نباید توجه ما رو به خودش جلب کنه و به فکر لذت بردن از مسیر نباشیم چون ممکن بود از رسیدن  باز بمونیم.روز ها می گذشت و ما  فقط  می رفتیم در حالی که هر چی جلوتر می رفتیم مشکلات و سختی های مسیر بیشتر خودنمایی می کرد.

   خیلی وقت بود که نه از از همسفر جدید خبری بود و نه از جاده های فرعی و نه از اون شور و شوق برای رسیدن. تنها چیزی که از روزای اول باقی مونده بود یه مسیر بی انتها بود که باید طی می شد. خیلی ها منصرف شدن و برگشتن ،خیلی ها هم دلشون برای برگشتن پر میزد ولی یا روی برگشتن نداشتن یا اونقدر به رسیدن و برنگشتن امیدوار بودن که پلهای پشت سرشون رو خراب کرده بودن و حالا چاره ای جز ادامه دادن نداشتن. دیگه یه جورایی همه فهمیده بودن که رسیدن خیلی سخت تر از اونیه که فکر میکردن. تقریبا همه به این باور رسیده بودیم که یکی از اون هزاران پرنده ای هستیم که یه روز به امید پیدا کردن سیمرغ راهی سرزمین دور و افسانه ای شدند و بعد از تحمل کلی سختی فقط تعداد کمی از اونها به مقصد رسیدند وتلخ تر جایی بود که فهمیدن سیمرغی در کار نیست.

   خیلی وقت بود که دیگه فقط به مسیر و چگونه رد شدن از مشکلات فکر می کردیم نه رسیدن.اونقدر به تحمل محکوم شده بودیم که یادمون رفت اصلا با چه هدفی شروع به سفر کردیم.ما رسیدن رو از یاد بردیم و فقط رفتیم.

    اما یک روزبالاخره راه تموم شد .رسیدیم .سرزمین موعود مااز دور معلوم بود ولی اون رو با یه دیوار از سایر دنیا جدا کرده بودند.حالابرای رسیدن فقط موندهبود گذشتن از دیوار. یه دیوار که تنها راه عبور از اون گذشتن از یه دروازه ست .دروازه ای که  عبور از اون تنها یه شرط داره و اون شرط اینه  ((برای ورود داشتن برگه عبور الزامیست))

 حالا همه نشستیم کنار در و به رد شدن "بعضی ها" که شرط رو داشتن نگاه می کنیم.

 

  

 

+نوشته شده در ساعتتوسط بهزاد | |

 تصمیم گرفتم وبلاگم رو با یه طرح تحول دو فوریتی البته از نظر محتوا و نه ظاهر متحول کنم

میخوام از این به بعد واسه خودم بنویسم

نه اینطوری که از هر موضوعی تو وبلاگ پیدا بشه.

 اونقدر شلوغش کردم که خودمم ازش سر در نمی یارم چه برسه به  دیگران.

قبول دارم نویسنده خوبی نیستم اما تحمل کید لطفا

بالاخره یه روز باید از یه جایی شروع می کردم دیگه

خب کجا بهتر از اینجا که زحمت نوشتن و سیاه شدن رو به هیچ قلم و کاغذی نمی ده....

 خب به اینم یه جورایی میشه گفت تصمیم کبری (بزرگ) !!!

+نوشته شده در ساعتتوسط بهزاد | |

این جمله رو بارها شنیدم که زندگی بی عشق بی معناست

کسی زنده ست که عاشقه!

اصلا عشق یه چیزی مثل هواست. مثل ابه. مثل ...

اصلا یه چیزیه ضروری و لازم برای ادامه حیات.

ولی هیچ کس نگفت عشق چیه؟

هر کس هر جور عشقش کشید عشق رو برامون معنی کرد.

هزار مدل تعریف ازش شنیدم اما هنوزم نمی دونم چیه.

اصلا چیزی به این اسم هست یا فقط یه رویاست تو خیال ادما؟

اصلا نمیدونم میشه به چنین چیزی مبتلا شدیا نه؟

مبتلا به چیزی که نمی دونم چیه.

میگن همه ادما عاشقن .

یعنی...

یعنی منم عاشقم؟در حالی که نمی دونم چیه .

اگه هستم پس چرا اصلا حسش نمی کنم

و اگه نیستم و اگه نباشم ...معنیش اینه که زنده نیستم؟؟

اما من زندم و نفس می کشم .ولی بدون عشق ؟

اخه همین جور که نمیشه هر چیزی رو به جای عشق قبول کرد. میشه؟

شاید هم بعضی ها تونستن قبول کنن اما من  ...........

 

 

+نوشته شده در ساعتتوسط بهزاد | |

از متن زیر خوشم اومد گفتم تو وبلاگم بذارم. امیدوارم شما هم بپسندید

(یه موقع فکر نکنید دزدیدم خداییش میخواستم ذکر منبع کنم اما حواسم نبود سایت منبع رو کلوزیدم )

 

 

آیا شیطان وجود دارد؟

آیا خداوند شیطان را خلق کرده است؟

آیا خداوند هر چیزی را که وجود دارد، خلق کرده است؟!


ادامه مطلب

+نوشته شده در ساعتتوسط بهزاد | |

حال که مرگ من فرا رسیده است ایران را مقتدرترین کشور آسیا به دست شما می سپارم .من به خاطر ندارم  در هیچ جهادی برای عزت و سربلندی ایران زمین مغلوب شده باشم.جمله آرزوهایم  برآورده شد و سیر زمان پیوسته به کام من بود ولی در تمام مراحل زندگی از شکست و ضعف در هراس بودم و هیچگاه مغرور نشدم و خود پسندی را هرگز به خود راه ندادم. در پیروزی های بزرگ هیچگاه پای از دایره اعتدال بیرون ننهادم و حتی شادمانی بی جهت ننموده ام.حال که آخرین لحظات زندگی را سپری می کنم خود را بسی خوشبخت و سعادتمند می دانم زیرا فرزندانم همگی عاقل و نیرومند هستند و وطنم ایران از همه جهت مقتدر و با شکوه است ...........


ادامه مطلب

+نوشته شده در ساعتتوسط بهزاد | |

بدون شرح.........!

+نوشته شده در ساعتتوسط بهزاد | |

 

عشق یک جوشش کور است
و پیوندی از سر نابینایی،
دوست داشتن پیوندی خودآگاه
واز روی بصیرت روشن و زلال.


عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و
هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است،
دوست داشتن از روح طلوع می کند و
تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج میگیرد..............


ادامه مطلب

+نوشته شده در ساعتتوسط بهزاد | |

تامل در اين جملات ، دريايي از خداشناسي پاك و معصومانه جلو چشامون مياره

* لازم نيست که نگران من باشي. من هميشه دو طرف خيابان رو نگاه مي کنم.

*فکر مي کنم دستگاه منگنه يکي از بزرگترين اختراعات تو باشه.

*اسم من سيمونه. اسمم از انجيله. هشت سال و نيم دارم. ما در خيابون پارک زندگي مي کنيم. يه سگ دارم که اسمش باستره. يه همستر گوچولو داشتم که از خونه بيرون رفت و فرار کرد. من براي سنم کوچيکم هستم. سرگرمي هاي من شنا، بولينگ و مطالعه است. من يه آزمايشگاه کوچيک يه کلکسيون سکه و يه کلکسيون ماهي هاي استوايي دارم. در حال حاضر سه نوع از اونا رو دارم. خوب فکر مي کنم که خيلي حرف زدم. خداحافظ
.............

ادامه مطلب

+نوشته شده در ساعتتوسط بهزاد | |

 

حدود 6 ماهپیش در یک میهمانی، دوستی با اصرار زیاد به یک اتاق خلوت کشانیدم و از من خواست که چشم‌هایم را ببندم و به یک فایل صوتی گوش دهم. اصرار داشت که باید چراغ اتاق را خاموش کند و من از هدفون استفاده کنم! مطمئن بودم که سرکاری است و احتمالا وسط شنیدنش ناگهان با صدای ناهنجاری مثلا من را خواهد ترسانید. شوخی بی‌مزه‌ای می‌بود…اما شوخی نبود. خیلی هم جدی بود.

فایلی که دوستم برایم پخش کرد در واقع اولین تجربه شنیدن صدای هولوفونیک (سه بعدی) من بود. دست‌کم خودم این‌طور فکر می‌کردم. هیجان‌زده شده بودم. چشم‌هایم را بسته بودم و در یک آرایشگاه بودم. فرد آرایشگر مدام با من صحبت می‌کرد و من حرکت قیچی‌اش را روی موهایم حس می‌کردم. باورم نمی‌شد حواس انسان اینقدر راحت فریب صداهای مجازی را بخورد. باورتان نمی‌شود؟‌ چرا امتحان نمی‌کنید؟ فایل صوتی «آرایشگر مجازی» را از این‌جا دریافت کنید. توجه داشته‌ باشید که تصور سه بعدی که در ذهن شما ایجاد می‌شود فقط به وسیله دو منبع صوتی (گوشی سمت چپ و راست) ایجاد شده است. به همین دلیل فن‌آوری صدای هولوفونیک با صداهای سه بعدی که توسط چندین منبع مختلف تولید می‌شوند فرق می‌کند.

همچنین میتوانید به صداهای سه بعدی دیگر گوش کنید

آرایشگر مجازی که یکی از معروفترین صدای های سه بعدی هست. در ضمن 5دقیقه زمان این صدای 3بعدی است

صدای کبریت که واقعا فوق العاده است من خودم هم وقتی این رو گوش کردم وقعا بوی کبریت رو احساس کردم

صدای نجوای زن به قدری واقعی است که انگاری واقعا یک نفر اومده داره در گوشتون پچ پچ میکنه

صدای دویدن

آب بازی پرنده ها

صدای بمب

صدای زنگ

صدای سشوار

صدای پرنده ها

+نوشته شده در ساعتتوسط بهزاد | |