به تماشا سوگند و به آغاز کلام
واژه ای در قفس است
سلام به همه دوستان
لطفا پیام های خود را درقسمت نظرات بنویسید
به هر حال داشتم می گفتم که حسابی سرم خلوت بود و حوصلم سر رفته بود که٬ تصمیم گرفتم چارپایه ی پلاستیکی داخل مغازه که ازش برای افزایش قد استفاده می کنیم رو بردارم و بذارمش روی سکوی جلوی مغازه تا عبور عابرین محترم رو نگاه کنم تا کمی حالم جا بیاد
اول از همه توجهم به پیر مردی جلب شد که همیشه این وقت روز پیداش میشد و مثل همیشه با یه چار چرخه کوچیک از کنار ماشین های پارک شده با سرعتی کم حرکت می کرد و کارتون هایی که کسبه کنار پیاده روها ریختن رو جمع می کرد ٬همیشه وقتی می بینمش هم دلم براش می سوزه که با این سن و سال و قدرت بدنی کم مجبوره کار کنه و هم به خاطر عزت نفسش تحسینش می کنم که حاضره سختی بکشه ولی محتاج خلق و کسبه ی خسیسی مثل من نباشه و تنها کاری که می تونم براش بکنم اینه که به جای اینکه پولی چیزی بهش بدم٬ کارتون های اضافی مغازه رو تو اون وقت روز که می دونم به هر حال سر و کله ش پیدا می شه سر راهش قرار بدم تا حداقل غرورش رو خدشه دار نکنم
پیر مرد کم کم دور شد و من همون جور که با چشم تعقیبش می کردم تا از نظر محو بشه چشمم خورد به دختر و پسری که کنار هم داشتن می اومدن و طوری گرم صحبت و داد و ستد عشق بودن که مطمعنم که تو اون حالت بدترین اتفاق براشون رسیدن به مقصد و ناتمام ماندن حرفهاشون بود. برای اینکه یه وقت متوجه نگاه من نشن و احتمالا ناراحت نشن٬ چشم ازشون برداشتم تا راحت و بدون دغدغه به کارشون مشغول باشن.
کمی بعد مادری همراه یه دختر کوچولو از جلوم رد شدن و دخترک با همون لحنی که تو همه دختر بچه ها مشترکه و من میمیرم براش داشت واسه مادرش شیرین زبونی می کرد و مادره هم حتما دلش داشت واسه بچش می رفت .به این فکر افتادم که چی می شد یه خواهر کوچولو داشتم که مثل تمام دختر بچه ها که وقتی حرف می زنن یا شیطنت می کنن اونقدر جذابن که ادم دوست داره تا ابد بشینه و بهشون نگاه کنه٬ بشینم بهش نگاه کنم و خوشحال باشم از خندیدنش.
جمعیت داشت کم کم بیشتر می شد و کار تجزیه و تحلیل برای من سخت تر می شد. مردی که از لباسهاش معلوم بود کارگر ساختمانیه و می شد از چین و چروک هایی که چند سال زودتر از موعد طبیعی مهمون صورتش شدن به تاولای دستای پینه بستش پی برد و قطعا اون وقت روز بعد از یه روز کاری احتمالا سخت راهی خونه بود تا استراحت کنه.تو دلم گفتم که خدا کنه حداقل زنش اونقدر فهمیده با شه که بعد از اینکه شوهرش از راه رسید به جای این که بهش سرکوفت بزنه و اون رو با مرد همسایه که زن احمقش سر صبح وقت سبزی پاک کردن ٬طلاهای جدیدش یا هر کوفت دیگری رو که به خاطر تولدش از همسرش هدیه گرفته و اومده بهش نشون داده تا به اصطلاح دلشو بسوزونه٬ مقایسه کنه با مهربونی باهاش رفتار کنه تا حداقل اون مرد حسرت به دل نمونه واسه احساس خوشبختی.
نفر بعدی که توجهمو جلب کرد دختری بود که با ارایشی غلیظ که- من متنفرم از این استفاده ابزاری از صورت به جای بوم نقاشی- داشت با صدای بلند با تلفن حرف می زد و کاملا معلوم بود که پشت تلفن مونث نیست.اونقدر حرف زدن اون دختر با اون لحن و ولوم غیر طبیعی بود که اکثر سر ها را به سمت اون برگردوند و چند نفر با توجه به شخصیت و طرز فکری که داشتند چیز هایی رو با غرغر یا به صدای بلند گفتند که در نوع خودش جالب بود و واسه خودش می تونست یه موضوع خیلی توپ واسه پایان نامه یه دانشجوی جامعه شناسی باشه٬پیر مردی اموات پدر و مادر چنین بچه ای رو تو گور گذاشت رو ویبره٬پیر زنی که همراه همون پیر مرد بود پناه برد به خدا و دو سه تا از این جوونای خوش هیکل بدن ساز که نمی دونم چرا به نمایش گذاشتن عضلاتشون اونقدر براشون مهمه که تو این سرما هم با یه تی شرت میان بیرون ٬هر کدوم به نوبه خودشون تیکه هایی رو روونه اون دختر کردن که بیان متن اون تیکه ها تو نظام اخلاقی جامعه ما نیست .دخترک همون جور که داشت دور می شد سر وکله یه مشتری پیدا شد و باعث شد که من برم داخل مغازه و جامعه شناسیم رو نیمه کاره رها کنم تا مطلب امروزم از این طولانی تر نشه !!!
نیم ساعتی بود که دست از درس خوندن برداشته بودم و جزومو از اخر باز کرده بودم که مثل تمام جزوه هام برگه های اولش درس بود و اگه اون رو از اخر باز کنی شبیهه به دفتر ثبت خاطرات روزانه!حسابی تو خلوت خودم بودم و داشتم رو نوشتن یه چرند دیگه واسه وبلاگم کار می کردم (و کمی به احساساتم پروبال میدادم٬)کلی تو خلوت خودم غرق بودم و واسه خودم حال می کردم که یهو یه مشتری همین طور بی مقدمه پرید وسط خلوتم و رشته افکارم رو پودر کرد٬دست اخر هم بودن اینکه خریدی انجام بده گذاشت رفت. انگار فقط واسه این اومده که حال احساسات من رو بگیره و بعد یه نگاه پیروزمندانه بهشون بندازه و بره پی کارش ٬شایدم سراغ یه نفر دیگه که بره وخلوتش رو بهم بزنه!
پ.ن.متنفرم از این جور مواقع که چپیدم یه گوشه و بدون اینکه مزاحم کسی باشم واسه خودم خلوت کردم یکی بیاد و بدون دلیل موجه خلوتم رو بهم بزنه
من با پاییز و بارانش خوب نیستم٬شاید به خاطر طبیعت سردم باشد که مرا از سرما و هر چه که بوی ان را می دهد دور می کند تا قانون فیزیک طبیعت را نقض نکند.
اما جاده پاییزی را با خش خش ارامش بخش برگهایش دوست دارم.
فکرش را بکنید٬جاده ای بی انتهای پاییزی را با تنهایی سپری کنید٬گوش بسپارید به سمفونی دلنواز برگها و غرق شوید در افکار خود!.چه لذت بخش تلاقی این سه با هم.
پ.ن:من پاییز را نیز دوست دارم ولی بدون باران و سرما(چه می شود این پاییز!!!)زیرا آن را اغاز ویرانی طبیعت می دانم برای ساختن بهاری زیباتر
شاید دوباره از خودم فاصله گرفته ام که غریبی می کنم با زمان و مکانم.
زیستن را بهانه ای برای بودن می دانم و بودن را دلیلی برای زیستن.
دوباره افکار مسموم هجوم اورده اند به سمت من و من هم طبق معمول توانی برای پس زدنشان ندارم.
باز همه چیز مسخره جلوه می کند و زیبا ترین حادثه را هم بی اهمیت تلقی می کنم
این جور مواقع حتی دوست داشتن هم برایم بی معنی است
انگار بدون اینکه دلیلش را بدانم با دنیا قهر کرده ام و بیشتر با خودم !
و من کماکان مجبورم تکیه بر دیوار عقل گرایی بزنم و به احساس گرایان بخندم!
گشت الوده به خون حضرت هابیل٬
از همان روزی که فرزندان ادم
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید٬
ادمیت مرد٬
گرچه ادم زنده بود.
از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند٬
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند٬
ادمیت مرده بود.
بعد٬دنیا هی پر از ادم شد واین اسیاب٬
گشت و گشت٬
قرن ها از مرگ ادم هم گذشت٬
ای دریغ٬
ادمیت برنگشت!..........
منبع:کتاب بهار را باور کن٬فریدون مشیری
حرفهایی که باعث می شن خالی بشم از حس تنهایی و بی هم زبونی
خب،بعضی وقتا هم مثل دو سه ماه اخیر ، نه بهانه واسه نوشتن دارم و نه حس و حال چرند نویسی
البته کمبود وقت رو هم به این موارد اضافه کنید تا دلیل نبودنم موجه تر بشه!
به هر حال حالا حداقل مشکل کمبود وقتم حل شده ،امیدوارم از این به بعد حس و حال نوشتن هم بیاد
پ.ن.۱ من هر گونه شایعه رو در مورد فارغ التحصیل شدنم به شدت تکذیب می کنم
پ.ن.۲ من هر گونه پیوستن به جرگه متاهلین رو هم شدیدتر از پ.ن.۱ تکذیب می کنم
پ.ن(پ.ن ۱ و پ.ن.۲) فعلا هم قصد جامه عمل پوشوندن به هیچ کدوم از شایعات بالا رو ندارم
(ت اینجا منم ، نه تو!)
ذهنم یاری نداد .
پنداشتم که ساده نوشتن همچون ساده زیستن است........
پس ساده می نویسم دوستت دارم .
(ت اینجا تویی ، نه من!)
دنیا یک جور دیگر است وقتی با منی
وقتی هستی
وقتی می خندی و می گویی تا همیشه با من خواهی ماند
و می دانی چقدر شادم وقتی هستی
وقتی بودی....
با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد
عشق ها میمیرند
رنگ ها رنگ دگر می گیرند
و فقط خاطره هاست که چه شیرین و چه تلخ
دست ناخورده به جا می ماند
اینم اپ من بعد از یه غیبت نسبتا طولانی
شعر بالا رو روی دیوار یه مطب دندانپزشکی نزدیک میدان فردوسی نصب کرده بودن
بالاخره کشیدم این دندونی رو که باعث می شد "دگر عضو ها را نماند قرار"
اوضاع اصلا خوب نیست .هر کس به نوعی از حقوق خود دفاع می کنند و طلب ازادی مشروعش حرف می زند!
با اغتشاش و در گیری و اسیب رساندن به اموال عمومی و دولتی!
سر دمداران از قانون گریزی انتقاد می کنند و مردم را به اجتماعات غیر قانونی فرا می خوانند
ایا واقعا جنگ سر حقوق ملت است؟یا جنگ قدرت ها؟
ایا نتیجه انتخابت همین بود ؟ماجرای کودتای سبز مخملی چیست؟
بر سر رای های مردم چه امد؟ایا کودتای سبز مخملی اتفاق افتاد و برای جلوگیری از ان اراء مردم دستکاری شد یا این کودتا (کلمه ای که پیروز ها به شکست خورده ها نسبت می دهند)شکست خورد و پس از ان سناریوی تخلف در انتخابات نوشته شد تا شکست کمرنگ تر و احتمالا موفقیتی حاصل شود
همه چیز به هم می ریزد .اخبار در گیری به دنیا مخابره می شوند. تمام کانالهای خارجی از یک چیز می گویند
چیز هایی نشان می دهند که هیچ کس باور نمی کند ایران باشد ولی ایران است
تصویر جوان تیر خورده.دانشجویان کتک خورده دانشگاه اصفهان و کوی دانشگاه . چندین ویدئوی مختلف از در گیری مردم با نیروهای دولتی.تظاهرات ایرانیان در سراسر دنیا و ...
با شما هستم ای کسایی که از حق ملت دم می زنید و شعار ساختن ایران اباد را سر می دهید اما ذره ای از منافع خودتون به خاطر ایران و ملت عقب نشینی نمی کنید
شما مسئولید!خون این ملت به خاطر طمع امثال شما ریخته می شود.ابروی ایران را امثال شما بردند.مردم ایران به خاطر قدرت طلبی های شما در رنج هستند. شما مسئولید
من واقعا نمی دانم چه می شود گفت و یا از که می شود طرفداری کرد
چون این بار واقعا به این عقیده رسیدم که هیچ یک ان نیستند که باید باشند
این وسط فقط مردم می سوزند
"احمد شاملو"
شاملوی عزیز روزگار ما هم چندان دلچسب نیست.
شما ها در دوره خود از دردها و رنج ها ، کم و کاست ها ، عشق ها و افسانه ها و رویا ها گفتید و رفتید.
ما چه گوییم که نه مجال می یابیم و نه دگر حوصله و توانی برایمان باقی مانده است.
روزگار ما اسیر چنگال بی رحم هندسه ی سیمان و فلز و فن اوریست و تنهایی...
ما نه از احساس پر می شویم ، نه از عشق و نه حتی از حس پرواز شاعرانه شما و نه شوری برایمان مانده که حداقل اینها را تلقین و به زور خوراک ذهن و روحمان نماییم.
به ما اموخته اند که زندگی همین است و نه فراتر ، و رویا فقط رویاست.و پرواز بدون کمک گرفتن از توده های فلزی یک دروغ محض و رویایی احمقانه است.ما را اموخته اند باشیم انچه که نیستیم و بخواهیم و بخوانیم انچه را که نمی خواهیم
حتی عشق و احساس دوره ما هم دیگر ان معنای گذشته را ندارد
آه که چقدر از این احساس بیگانگی با زمان خود رنج می برم
من چقدر اینجا غریبم!
قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی ، اما ،اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار ازین در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که دروغی تو ، دروغ
که فریبی تو. ، فریب
قاصدک 1 هان ، ولی ... آخر ... ای وای
راستی ایا رفتی با باد ؟
با توام ، ای! کجا رفتی ؟ ای
راستی ایا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟
در اجاقی (طمع شعله نمی بندم) خردک شرری هست هنوز ؟
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند
مهدی اخوان ثالث
به نظرم اگر داستانت را برای اولین بار حول یک شخصیت که خودت باشی آغاز کنی، موفق تری. من می توانم در تمثیل یک پسر چند وجهی کمکت کنم. دوست خوبم!!!!
ستایش کردم ، گفتند خرافات است
عاشق شدم ، گفتند دروغ است
گریستم ، گفتند بهانه است
خندیدم ، گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم
( دکتر علی شریعتی )
تقصیر خنده هایم است!
، تقصیر همین لبخند است که اینطور موقع ها کج می شود. و من، صورتم را توی دستهایم پنهان می کنم تا كمتر خجالت بكشم از جار زدن اين دروغ كه رو به راهم.
پ.ن.۱.نمی دانم چه می خواهم بنویسم. اصلا برای چه می خواهم بنویسم یا اصلا چه باید بنویسم؟ من به خدا با خودم مهربان هستم! وقتی قلم را روی کاغذ می گذارم انگار کج می رود. هر چه دلش می خواهد می نویسد. دست خودم نیست!
یک چرندنامه(یا شاید هم برگه خاطرات) دیگر از امروز و دیروز و دیروزهایم می نویسم.تمام وقایع را بدون کم و بیش می نویسم تا مبادا فردا فراموششان کنم. از تو می نویسم که هیچگاه جز خاطره ای محو برایم نبودی ،از تو که هیچگاه نتوانستم بگویم که تازگی ها چقدر دلتنگت می شوم،که چقدر دوست دارم به تو بگویم.......
و از خود می نویسم که چقدر تنهایم،که گاهی چقدر از این تنهایی بیزار می شوم و اینکه گاهی چقدر انرا دوست دارم و گاهی نمیدانم که انرا دوست دارم یا نه!
و می نویسم از زمانی که تنها تو را می خواهم ،نه هیچ چیز و هیچ کس را، و نه حتی تنهایی و باران را! و نامت را می نویسم (تا ارامم کند)و باز تمام غم های دنیا به طرفم هجوم می اورند و اینجاست که نه تنهایی را دوست دارم و نه باران را... تمام اتفاقاتی را که قصد نوشتنشان را داشتم از یادم می روند.نوشتنم ناخود آگاه به پایان می رسد و یک کاغذ مچاله دیگر به سطل زباله میز تحریرم اضافه می شود......
باز من دیوانه ام ، مستم
باز می لرزد ، دلم ، دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
های ! نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ !
های ، نپریشی صفای زلفکم را ، دست !
و آبرویم را نریزی ، دل
-ای نخورده مست -
لحظه ی دیدار نزدیک است
"مهدی اخوان ثالث"
2- آناني كه وقتي هستند، نيستند وقتي كه نيستند هم نيستند (مردگاني متحرك در جهان، خود فروختگاني كه هويتشان را به ازاي چيزي فاني واگذاشتهاند. بيشخصيتاند و بياعتبار، هرگز به چشم نميآيند، مرده و زندهشان يكي است).
3- آنهايي كه وقتي هستند، هستند وقتي كه نيستند هم هستند (آدمهاي معتبر و باشخصيت، كساني كه در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودشان هم تاثير خود را ميگذارند كساني كه همواره در خاطر ما ميمانند، دوستشان داريم و برايشان ارزش قائليم).
4- آنهايي كه وقتي هستند، نيستند وقتي كه نيستند، هستند (شگفتانگيزترين آدمها. در زمان بودنشان چنان قدرتمند و باشكوهند كه ما نميتوانيم حضورشان را دريابيم اما وقتي كه از پيش ما ميروند نرمنرم و آهسته آهسته درك ميكنيم . باز ميشناسيم، ميفهميم كه آنان چه بودند. چه ميگفتند و چه ميخواستند. ما هميشه عاشق اين آدمها هستيم. هزار حرف داريم برايشان اما وقتي در برابرشان قرار ميگيريم، گويي قفل بر زبانمان ميزنند. اختيار از ما سلب ميشود. سكوت ميكنيم و غرق در حضور آنان مست ميشويم و درست در زماني كه ميروند يادمان ميآيد كه چه حرفها داشتيم و نگفتيم. شايد تعداد اينها در زندگي هر كدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.
سقوط، آري، بايد كامل باشد
تو نيز مي داني
تو نيز مي داني،
كه تا كمال سقوط.
. خزان توانا خواهد بود.
بيا.
سقوط را
كامل كنيم..."
شعر از "اسماعيل خوئي"
هستم و هنوز
معتقد به واژه ي زوال نيستم
حرفِ تازه اي به خاطرم نمي رسد
ور نه لال نيستم.
"محمدعلي بهمني"
يك سنگ،
يك سفال،
دو كبريت سوخته ،
ميخي زنگ زده از ديوار روبرو
برگي كه از پنجره پايين افتاد .
شبنم هايي از گل هايي
كه تازه سيراب شده اند .
او اين همه را مي گيرد
و در حياط خلوتش چیزی شبیه یک درخت می سازد
مي بيني ؟
شعر همين است :
چيزي مثل ...
يانيس ريتسوس، شاعر يوناني
....
...
....
حالا یه عالمه حرف دارم...
.
.
.
که نمی تونم بگم...
من و بغض انتهای گلویم به زودی، باهم، خواهیم شکست.
من می خوام دیوانه باشم. شما مشکلی دارین؟
خدا وکیلی مطالبی که این بلاگ فارغ التحصیلان آمار دانشگاه اصفهان میزاره خیلی مشتی ان(منظورم اینه که جالبه).این دفعه یه شعر از پروفسور هشترودی گذاشته که من یکی برام هیجان انگیز بود.خدا اموات بانیان مکتب کپی و پست را بیامرزاد که در هر کپی و پست دو نعمت است و بر هر نعمت شکری واجب.(مثه اینکه تخم کفتر خوردم.تازه زبونم باز شده)
منحنی قامتم، قامت ابروی توست خط مجانب بر آن، سلسله گیسوی توست بازه تعریف دل، در حرم کوی توست آن چه که معنی دهد قامت دلجوی توست پرتوی خورشید شد مشتق از آن روی تو گرمی جان بخش او جزئی از آن خوی توست ناحیه همگراش دایره روی توست (پروفسور هشترودی) البته مطلب فوق رو من عینا از وبلاگ صمیمی ترین دوستم (meteor) کپی کردم و مقدمه مطلب هم از همون دوسته عزیزه البته این کار من نمی تونه هیچ ارتباطی با مثل " دزد که از دزد بزنه شاه دزده" داشته باشه داره؟
حد رسیدن به او، مبهم و بی انتهاست
چون به عدد یک تویی من همه صفرها
بی تو وجودم بود یک سری واگرا
